Sunday, May 27, 2007

این است مارکوزه من

سوتین قرمزت را به دور کپنهاک وجودی ات می پیچم و سیگاری چاق می کنم و انتهای ستارخان به فضل الله میرسم و میوه های کاندوم ها را برای بچه های سرچهار راه میبرم و می گویم اینها را عرش کبریایی برای شما پیشتاز کرده و نیم چرخی می زنم از بالای سینه های آویزان آنسوی ویترین این کیس تپل و به بچه ها چشمکی می زنم و مارکوویچ انتهاییم را پیچ و تابی می دهم و دنبال مکان خصوصی لیلی و مجنون می گردم و یک تف می اندازم به زمانه ای که آدم در آن دنبال چهار تا دیوار بگردد که آلتش را با خیال راحت در آورد و به هستی نشان دهد و بگوید این بازمانده همان گهی است که با بار آورده ای ودر انتهای این شیخ فضل الله به عرش کبریایی نزدیکتر می شوم و می روم داخل باقر خان که از نژاد سفیدان است و ما هم که برنزه استالینی دوست داریم و دنده عقب می رویم به میدان کاج و درد می کند بدجور طوری که دستی بکشم سوی مستی و برای باقی مانده هستی قفل و زنجیری بسازم از گیسوی پریشان یار و سشوار

4 comments:

Anonymous said...

نفهمیدم آخرش طرف واست زد یا نه؟

Anonymous said...

راستش من که سر در نیاوردم چی نوشتی!
مهران جون! من همیشه با وبلاگت حال می کنم، اما با این پست نه!... به نظرم بهتره بلند نویسی رو بسپری به من؛ از تو بر نمیاد!... برگرد به همون سبک همیشگی...ه

Anonymous said...

راستی! مهران همیشگی ترکیبی از محسن نامجوئه و هادی خرسندی!...ه
فکر کنم از این که همچین ملغمه ای هستی، راضی باشی! ما هم هستیم! اما فکر کنم تو این پستت دچار اشباع شدی... به همین خاطر نوشتم یه کم به همون قدیما برگردی بهتره، وگرنه قصد ناراحت کردنتو نداشتم...ه

Anonymous said...

ye post nazar sanji gozashtam, montazere nazaret hastam.