Saturday, August 30, 2008

برای یک رز سوخته

بعضی مواقع بشدت انسان های معتقد را درک می کنم.آن وقت هایی که هیچ کاری از دست آدم بر نمی آید.این جور وقت ها آدم دلش می خواهد یک باغبون مهربانی که اسمش را خدا می گذاریم باشد و کارها را راست و ریس کند.اما فکر کنم بهترین کار این باشد که آدم خودش را شبیه ژله کند که به باغبون نیازی نداشته باشد.بهر حال امیدوارم همچین باغبونی وجود داشته باشد چون گلی مثل تو نیاز به رسیدگی دارد

Saturday, August 23, 2008

برای تک مخاطبی که دوستش دارم


اگر گراز تبدیل می شود به دوست داشتنی حیوان زندگی ات مطمئن باش که عاشق شده ای

Wednesday, August 06, 2008

همیشه سن ایچ باش


زندگی این روزها مثله یک آب پرتقال خنک می ماند
هر چقدر هم که هوا گرم باشد وقت خوردنش آدم لذت می برد
همیشه سن ایچ باش

Saturday, August 02, 2008

برای ایکارو

شاید اگر نمی رفتی سال به سال هم همدیگر را نمی دیدیم
حالا که می روی این جای زمین خیلی سبک می شود

Monday, July 28, 2008

اجباری شدن چادر در سه ردیف اول تالار رودکی

این جمله به تنهایی چندین پیام دارد
پیام اول : آدمی که تا سه ردیف جلوترش کس ببینه روی صحنه شق میکنه
پیام دوم :سه ردیف اول بخاطر در دید بودن نمی تونن با هم ور برن و لذا چادر توصیه میشه
پیام سوم: کلا در تمامی مسائل این دین رحمت به فکر تحریک شدن یا نشدن می باشد ، چه شجریان بخواند چه هملت اجرا شود
پیام چهارم : احتمالا چادر گل گلی برای ردیف های 3 تا 6 و چادر ملی برای لژ در نظر گرفته شده
پی نوشت : لپتاپ خریدیم
پی نوشت 2 :این هم لینک خبر

Wednesday, July 23, 2008

حاج هرکول

خبر اول (هفته گذشته): همه وزنه برداران بجز رضازاده در تست دوپینگ شرکت کردند
خبر دوم (امروز): رضازاده ناجور مریض است و دکترها التماس کرده اند که بیخیال المپیک شود
خبر سوم (سال گذشته): مقام معظم : همین که رضازاده پیشنهاد مادی ترکیه را رد کرده از صد مدال بهتر است
خبر چهارم(6 ماه پیش) : رضازاده در تبلیغات املاک رابینسون دبی ،شاید برای سرافرازی امت
خبر پنجم : روی پیراهن رضازاده همیشه یا ابولفضل نقش بسته است

نتیجه گیری: شاید خیلی ضایع باشد که پهلوان اسلام و شیعه دوپینگی باشد لذا مریض است و در حال مردن و برای زنده ماندن در المپیک شرکت نمی کند که تست دوپینگ که برای مریضی ایشان خیلی بد است گرفته نشود

Monday, July 21, 2008

يک مکالمه مفيد

اولي :‌ مي دوني من براي هر صفت خوب و بدي يه تجسم ذهني دارم
دومي: چه باحال، مثلا براي زيرآب زني و دورو بودن و آب زير کاهي چه تجسمي داري؟
اولي : يه کس خيس زير چادر نماز

Saturday, July 19, 2008

خسروی سینما درگذشت

خبر کوتاه است.خسرو شکیبایی در گذشت.جمعه.با همین جمله کوتاه یک فلاش بک عظیم در ذهنم شروع می شود.می برد به هامون.می برد به جایی که برای اولین بار به خودم گفتم من شبیه این آدم هستم.جایی که من عاشق سینما شدم.جایی که هنوز چیز هایی بود.چیزی شبیه فرهنگ.ذهنم می رود به روزی روزگاری.زندگی هایی که با آن سریال کردیم.لاستی بود برای ما در آن روزگار.می روم به دوران خوش خانه سبز.روزگاری که در مقایسه با این روزها واقعا سبز بود.سالهای دوم خردادی.رویای زندگی بهتر.ناخودآگاه صدایش می پیچد در گوشم که می گوید" آخه عزیز من " در این میان ذهنم می رسد به جایی که دیگر خالی بود.خسرویی نبود.تنها سعیی برای بقا بود.می روم به مزاحم.و شاید اتوبوس شب.می رسم به سینمایی که مدت هاست مرده است.رسیده ایم به هجوسازی هایی برای مردمی هجو.از هم سن و سال های خودم و بخصوص چهار پنج سال کوچکتر حالم بهم می خورد.گیشه ای که باید گلزار باشد تا بفروشد.بهرحال ، چقدر رضا کیانیان دل نوشته دلنشینی نوشته است برای خسرو ؛ از مراسم تقدیر خسرو می گوید و سخن نگفتنش ، و می گوید ؛ "تو روی صحنه تیاتر می درخشیدی و من می دویدم تا به جای تو برسم ، به جای تو که رسیدم تو در سینما می درخشیدی و من می دویدم تا به سینما برسم و امروز باز هم باید بدوم تا به جای تو برسم.هنوز سینمای ابران با تو خیلی کار داشت." روحت شاد

Wednesday, July 16, 2008

از طرف یک ماتحت نما

عزیز جان ، توی دنیا همه مثل ننه بابایت نیستند که تا ابدالدهر برایشان ناز کنی
یا ماتحتت را چرب کن که دردت نیاید یا برای خودت ساعت بخر