Saturday, February 17, 2007

Last Dance in life hall

گرامافون قدیمی صحنه؛ دارد والس پخش می کند
صحنه مثل همیشه شلوغ است
دو به دو می چرخند و با والس شورانگیز زندگی می رقصند
من می آیم؛ مثل همیشه ساکت
دستانم را باز می کنم و صدای هریس الکسیو را در گوشم می شنوم
با لبخند به صورت های خندان نگاه می کنم
و نگاه های از سر سیری آنها را در گوشه قلبم قاب می گیرم
چشمانم را می بندم
والس خداحافظی را شورانگیز تر از همیشه می رقصم

Monday, February 12, 2007

گره یک فیلم نامه از نوع تعلیق

جمعه آخرین کنکور آزمایشی ام را می دهم و برای آخرین بار یک می شوم
از خواجه نصیر بیرون می آیم و می روم کنار دکه روزنامه فروشی
دو نخ سیگار می گیرم.یکی دانهیل قرمز و یکی دیگر کنت
آخرین دانهیل قرمز را می کشم
آخرین کنت را می کشم
یادم می آید که روز تولدم است
آخرین روز بیست و دو سالگی را چس دود می کنم

مرگ گاهی ریحان می چیند

Thursday, February 08, 2007

برای وحید




می آیی و می نشینی درست وسط قلب من
می روی مثل همان خنده های تلخت که آشنا بود همیشه
مانده ام؛ مانده ام که باور کنم رفتنت را یا نه چطور باور کنم؟
کجایی که باز هم از تو بپرسم سوالهایم را و با هم فکر کنیم وجواب ها را دود کنیم
وحید؛ چطور تصورت کنم یا چطور تصورت نکنم؟
چطور یادم برود که هر وقت می خواندی ناراحتی ام را می آمدی و تمام جک هایت را تعریف می کردی
چقدر خنده هایت را دوست داشتم کس شعر
چطور بروم روبروی حوض دانشکده بنشینم و یادم نیاید که تو الان آن پایینی جای اینکه روی سکو ها نشسته باشی
وبا هم آفتاب پاییزی بگیریم
!چطور یادم برود که قرار بود الکترونیک بخوانیم که برویم سوئد و از آنجا برویم خارج
چرا شنبه نیامدم فوتبال
شاید باز هم یک سوال کس شعر دیگر می پرسیدم و ماندگارت می کردم
نمی دانم چه می نویسم فقط اینکه دوستت دارم کس شعر؛
هرجا که هستی
خداحافظ وحید جان
پی نوشت: حال و حوصله نوشتن نیست.فعلا نمی نویسم

Monday, February 05, 2007

رمز یک روز آفتابی

یک نفس عمیق می کشم
و با زمزمه های شاد خنده ها
این رمز بزرگ را در انتهای یک گاوصندوق بزرگ
مثل پول های قلک کودکی قایم می کنم
زندگی زیباست
با تمام سختی هایش
و ما می توانیم؛ با تمام اراده جرثومه های جهل
چون ما به خوبی؛ به آزادی؛به عشق یکدیگر جذب می شویم
پی نوشت:پروژه کارشناسی را هم تحویل دادم و خلاص
پی نوشت 2:سد سیوند و پاسارگاد یادتان نرود

Saturday, February 03, 2007

صدایی از شکستن

بعضی روزها مثل گودال است
هر تلاشی برای بهبود اوضاع ؛ تنها خسته تر ات می کند
و چیز هایی که مستحق آنها نیستی بر سرت می آید
و حرف هایی که مستحق شنیدن آنها نیستی را می شنوی
تنها چیزی که از این روزها بجا می ماند یک دل شکسته است
که آن را هم از قضا گربه خورد

Wednesday, January 31, 2007

اسلام؛ دین صلح


در این نوشته می خواهم سعی کنم از نگاه شخصی آنسوی آبها به دینی به نام اسلام نگاه کنم و با دیدگاهی که علمای دین اسلام هدف عرضه آن را به دنیای غرب دارند مقایسه کنم
امروزه در فرهنگ مکالمات بین المللی کلمه ای باب شده است با نام بنیادگرایی اسلامی.در بیش از نیمی از خبر های روزمره ای که از شبکه های بزرگ اطلاع رسانی دنیا پخش می شود این کلمه و همچنین بمب گذار انتحاری و واژه هایی از این قبیل بکار می رود.عده ای از ما مسلمانان این ها را به حساب تبلیغات منفی غرب می گذاریم و عده ای دیگر هم از بمب گذاری به عنوان عملیات استشهادی نام می بریم و صحبت از شهادت و هلاکت می کنیم.از طرف دیگر مبلغان دینی ما داعیه این را دارند که اسلام دین صلح؛ برادری و برابری است (و اگر چنین نباشد جای بسی تعجب خواهد داشت ) و عده ای دیگر از همین مبلغان دینی که دست بر قضا در داخل کشور انجام ماموریت می کنند و دست بر قضا جمعه عصر ها از شبکه اول صدا و سیما منبر خود را برگزار می کنند می گویند که خون شهید است که تمام نجاست ها را پاک می کند.حال این سوال در ذهن ناظر بیرونی پیش می آید که عنوان شهید را چه کسی به افراد اهدا می کند و در ضمن عنوان عملیات استشهادی که بر روی بمب گذاران مدارس دخترانه قرار داده می شود با پاک کردن زمین از نجاست ها چه ربطی دارد.در همین گبج زدن ها کافی است که بطور اتفاقی اخبار بی بی سی را ببینی که بطور مستقیم مراسم عزاداری عاشورا از کربلا را پخش می کند و عده ای کثیر را نشان می دهد که با قمه بر سر و بدن خود زده اند و خون است که در حال چکیدن از چهره های بر افروخته آنها است.هر چه که بگردی چیزی از رنگ سبز و سپید از اسلام در دنیای امروز باقی نمانده است مگر روی پرچم عربستان! اولین چیزی که امروز در ذهن عامه مردم دنیا از اسلام در ذهن ها تداعی می شود رنگ سرخ است و سیاه.حال گناه افرادی که ما را با این دبد نگاه می کنند چیست در حالی که خودمان اینگونه خود را نشان می دهیم
من در مورد ذات هیچ دینی بحث نمی کنم چرا که اعتقاد دارم دین امری است شخصی و محترم.اما در حوزه اجتماعی اگر بدون تعصب به تابلوی موجود از زندگی کنونی جهان نگاه کنیم چیزی که از اسلام دیده می شود خون؛ خون و خون است که گاهی پاک کننده است و گاهی نجس

Monday, January 29, 2007

عشق پرورشگاهی

مدام می آید و می رود
مثل هزار و یک شبی که نبودی
یادت هست که لحظه های نبودنت را باید کجا خاک کنم؟
مثل همین چند عقربه قبل که پشت خط تلفن
باز هم نبودی
یا مثل همان ابر های کپل صورتی که برایت فرستادم و نرسیده به نگاهت؛ در کویر نمی دانم کجا ؛ سراب شد
نازنین ناخواسته
نمی دانم گناه من بود یا تقصیر قرص های قلابی یا پلاستیک های مانده
بهر حال کاری است که شده
عشق من ؛ پرورشگاهی است
من هم پدر دلسوزی
اما هر چه باشد ؛ بچه مادر می خواهد
راستی وقتی سراغت را گرفت بگویم مادرت کجاست؟

Sunday, January 28, 2007

Friday, January 26, 2007

اکشن

ما ایرانی ها مردمان سینمایی ای هستیم
فیلم رمانس می بینیم عاشق می شویم
فیلم حماسی می بینیم انقلاب می کنیم
فیلم درام می بینیم ملودرام می شویم
فیلم سوپر می بینیم ؛ حشری می شویم
در چنین وضعیتی کافیه که فیلم ساز خوبی باشی

پی نوشت: به شدت از کامنت های شما در زمینه نظر سنجی استقبال می شود
پی نوشت 2: الهی شکر که خاطرمان نه تند تر از سرعت عقربه های ساعت را می خواهد و نه کند ترش را
پی نوشت 3:و من با لبخند ؛ با تنهایی خود به سوی ناشناخته ها می روم.با لبخند