در یک بعدالظهر پاییزی در میانه زمستان ، پوران در حال خواندن است که "آدم
از سرنوشت چطور میتونه فرار کنه..." بطری آبجو در دست راست است و دست چپ هم
گوشی. "... گاهی هم از اوج خوشبختی ها... به پایین می کشونه..." هوا انگار
مثل بچه ایست که مادرش دعوایش کرده اما نه به اندازه ای که گریه کند
"...نریز نریز نریز ای اشک پاک...." یادم می افتد که ماستنگ را یادم رفته
تمیز کنم "...ای دل ای دل تحمل داشته باش..." آمازون را دوباره باز می کنم و
دنبال یک ماشین تایپ قدیمی می گردم "... گاهی خوب و شیرینه..."
Tuesday, January 26, 2016
Tuesday, January 19, 2016
Sunday, November 08, 2015
کافیه دوبار بذاری دهنت
مدتی است که اسنک جدیدی رو به بدن خودم معرفی کردم ، خیارشور!
اول از سر اجبار بود در شبی سنگین که چیزی غیر از خیارشور موجود نبود اما حالا دیگه با اشتیاق به سمت شیشه اش میرم. حالا هی بگین عشق در یک نگاه. این قدیمیا میگن عشق بعدش بوجود میاد راس میگن.
اول از سر اجبار بود در شبی سنگین که چیزی غیر از خیارشور موجود نبود اما حالا دیگه با اشتیاق به سمت شیشه اش میرم. حالا هی بگین عشق در یک نگاه. این قدیمیا میگن عشق بعدش بوجود میاد راس میگن.
Monday, October 26, 2015
باز با من اشتباه می کنی
داستان از روزی شروع میشه که اولین قطره الکل رو وارد بدنت می کنی. از همون لحظه می فهمی که زندگی کس شعری بیش نیست. داستان از لحظه ای شروع میشه که یاد میگیری که چجوری اکسیتسین ترشح کنی تو مغزت. از همون لحظه می فهمی که شاد بودن هم کس شعری بیش نیست. حالا از این به بعد دو تا راه داری. یکی اینکه اکسیتسین رو تا قطره آخر بکشی بیرون یا اینکه فک کنی اشتباه می کنی و دنبال یه خر دیگه بگردی که راه رو بهت نشون بده و وقتی که داره راه رو بهت نشون میده ارگاسم شه.
Monday, August 03, 2015
فاز خسته و دلبسته
آدم نمیدونه چیکارت کنه.
احتیاط خیلی چیز خوبیه ، واسه خانواده مفیده.
کاش آدما نمی ریدن.
اون موقع دیگه همه توالت ها رو میله میزدیم دورش استریپ می کردیم.
Thursday, July 30, 2015
خاطره خود کلانتر جان است
می دونی ، مهم نیست که فکر کنی آدم مزخرفی ام ، یا حتی بی معرفت ، یا حتی بی احساس. مهم نیست فکر کنی که کلا هیچ چیز به هیچ جام نیست. مهم اینه که تو توی کله من نیستی. مهم اینه که نمی دونی چقدر خوشبختی که تو کله من نیستی. مهم اینه که هر چقدر دورتر باشی کمتر می فهمی توی کله من چیه و می تونی بری یوگا. مهم اینه که من دارم لکه هام رو از روی زندگی آدم ها پاک می کنم تا وقتی که نیستم چیزی تکون نخوره. خنده داره اما ممکنه برای هر کسی پیش بیاد. اینکه آرزو کنه نبودنش روی زندگی کسی تاثیری نذاره.
Wednesday, August 27, 2014
همیشه همین نزدیکی هاست
آدمیزاد را آدم میزاد. میزاد و میرود پی کارش یا مثل بعضی دیگر می نشیند پایش تا ببیند به کجاها که نمی رسد. بعد آدمیزاد می ماند و یک همزاد که گاهی پیدا می کند و گاهی هم نه. هر چقدر که میرود جلو میشود یک آدمیزاد با کوله باری که هر روز بزرگتر می شود. توی این کوله هر چیزی که بگویی پیدا می شود ، از غم نان بگیر تا رویاهای زاده و همزاد و مازاد. هر روز که می رود جلوتر، چیزی را میان غبار روزهای همرنگ پیدا می کند و هایی می کندش و لبخندی از سر ذوق می زند و پرتش می کند بالا ، توی کوله اش. یک روزی می شود که سرش را بر میگرداند و میبیند که آن بالا برای خودش دنیایی جمع کرده که درش مادر هست با آن دعاهایی که به جایی فوت می شود ، پدر هست با کوله بار کهنه خودش که هر روز چیزی از آن در می آورد و به او نشان می دهد تا شاید لبخندی بیرون بیاید ، همزاد هست و جایی که برایش راحت نیست یا هست؟ آرزوهایش هست که نمیداند خیالشان کند یا خاک؟ خلاصه از نگاه کردن به کوله اش هم می ترسد. یکباره می بیند که یک جایی هست که دیگر آغاز نیست. دیگر هیچ جا نیست . کوله اش را پایین می گذارد. تمام ساعت های کوکی و ناکوکی که جمع کرده بود را بیرون می آورد. کنارشان می نشیند و می خواند:
You're face to face
With the man who sold the world
Saturday, May 31, 2014
Thursday, March 13, 2014
Cast away
امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا آدم هایی مثل
من که به نوعی مهاجرت کردند به یک کشور دیگه،جایی که حتی به سختی روز و شب یکسانی
با کشور خودشون داره، چرا بیشتر از قبل محصولات تلویزیون کشورشون رو دنبال می کنن.
مثلا سریال های نوروزی ، یا چیزایی مثله سریال شاهگوش یا کارهای مهران مدیری.
چیزایی که در شرایطی که داخل ایران بودند شاید هیچ وقتی برای دیدنش نمیگذاشتن.
مثلا خود من ، شاید هیچ وقت خلاصه بازی تراکتور سازی با یه تیم قطری رو نگاه نمی
کردم اگر توی ایران بودم یا وقتی که بین دو نیمه یه پخش مستقیم از تلویزیون ایرانه
؛ با علاقه بشینم و اخبار شبکه سه رو نگاه کنم. برای آدمی مثله من شاید یه دلیل
اصلی وجود داره و اونهم تلاش برای در جریان بودنه. برای اینکه بدونم جامعه ای که
دیگه در اون تنفس نمی کنم داره به کدوم سمت میره ؛ راجع به چیزای کوچک و بزرگش
چجوری فک میکنه ، حکومتش سعی داره چیو به اونا القا کنه و هزار و یک چیز دیگه. این
کارا شاید یه دست و پا زدن بی فایده باشه اما تلاش آدم هاییه که وقتی پشت تلفن در
حال حرف زدن با برادر زاده ده سالشون هستن چیز زیادی برای گفتن ندارن تا بتونن خنده
بیارن روی لباش.
Wednesday, January 22, 2014
برنامه سالساست
مثل ایرانی های اینجا و
رقص سالسا مثل همون کرمیه که افتاد تو قابلمه ماکارونی و گفت جووووون چه
بمال بمالیه.
Subscribe to:
Posts (Atom)