انگار که بعضی وقتها آدم نذر دارد که حال خودش را بگیرد.با دست خودش خاطرات گه آلودش را ورق می زند.با دست خودش گلوی خودش را می چسبد و هی فشار می دهد.با دست خودش باز هم جلوتر می رود.یک سیم نازک فلزی،از این هایی که بدجوری تیز اند را بر می دارد و دور گلویش می پیچد و از دو طرف هی می کشد تا خون بالا بزند.خون که شوخی بردار نیست،نمی فهمد که خودت بریدی یا دیگری،بالا می زند دیگر.آن وقت است که آدم به گه خوردن می افتد که بابا من خودم بریدمت،جون من کوتاه بیا ؛ انقدر فوران نزن.اما این خون زبان نفهم مگر حالیش می شود،آخرش هم کبود با صورت میایی زمین و نمی دانی که اصلا برای چی این کار را کردی.داشتی زندگی ات را می کردی.یا شاید هم زندگی تو را می کرد بهر حال نفس کار مهم است که در حال انجام بود.حالا دیگر با این جسد کبودت به درد زندگی کردن هم نمی خوری
Wednesday, April 25, 2007
Monday, April 23, 2007
ایکارو
!ایکارو
دخترک خوب قصه های جدید
یادت باشد که برای خندیدن تو ؛ هر روز خورشید یکی دوباری پشت ابر می رود
و برای گریه نکردنت ؛ سایه ای می آید و می نشیند پای غصه های تو
ایکارو! من را یاد باد می اندازی
همان اندازه رفتنی و همان اندازه دوست داشتنی
هیچ وقت مثل باد ندویدم
تقصیر شکم گنده من است؛تنها کبریت هایم را به باد دادم
یادت باشد که برای خندیدن تو ؛ هر روز خورشید یکی دوباری پشت ابر می رود
و برای گریه نکردنت ؛ سایه ای می آید و می نشیند پای غصه های تو
ایکارو! من را یاد باد می اندازی
همان اندازه رفتنی و همان اندازه دوست داشتنی
هیچ وقت مثل باد ندویدم
تقصیر شکم گنده من است؛تنها کبریت هایم را به باد دادم
Saturday, April 21, 2007
Friday, April 20, 2007
کرگدن های ذبح شده
کسی صدای من را می شنود؟
در انتهای این شب بهاری عاشقانه تان آیا کسی شنوای نعره های این کرگدن های ذبح شده هست؟
نه
گمان نمی کنم
ما فقط برای دباغی شدن به دنیا آمده ایم
عده ایمان زیر انداز می شویم،هر چه باشد از پا اندار که بهتر است
عده ایمان روی دیوار های اتاق هایتان سرآویز می شویم
و باقی مانده مان تنها فرار می کنیم
نعره می زنیم
و دور می شویم، بی خبر از این واقعیت تلخ که زمین گرد است نه مسطح
Thursday, April 19, 2007
Tuesday, April 17, 2007
!حدیثی از زبیر ثقفی
برای اولین بار است که جمله ای از کسی یا فیلمی را نقل قول می کنم.فکر می کنم که ارزشش را داشته باشد.وودی آلن در آخر یکی از فیلم هایش می گوید:کسی پیش روانپزشکی می رود و می گوید برادرم دیوانه است وفکر می کند که مرغ شده است.روانپزشک می گوید که خوب پس چرا برادرت را به تیمارستان نمی بری.جواب می دهد که برای اینکه به تخم مرغ هایش احتیاج دارم
رابطه زن و مرد کاملا احساسی و بدون هیچ علل منطقی است.ما هم در تمام زندگی به دنبال این رابطه می دویم چون به تخم مرغ هایش احتیاج داریم
پی نوشت:جدیدا به طرز زننده ای با افکار وودی آلن حال می کنم
Friday, April 13, 2007
عصاره یک ذهن له شده
تمام زندگی پیدا کردن راههایی برای فرار از تنهایی است و تمام خوشبختی ، احساس پر از لبخند تنها نبودن است،مثل سلام جمعه به رابینسون کروزو
Wednesday, April 11, 2007
Monday, April 09, 2007
شمارش معکوس

خسته شدم
خسته شدم
خسته شدم
اینجا حال بهم زن شده است
حوصله جای دیگر را هم ندارم
دوستان عزیز
من به ماکسیمم ظرفیت تحمل خود رسیده ام
خسته شدم
خسته شدم
خسته شدم
پی نوشت: وحید حرف قشنگی می زد.می گفت آدم تنهایی رو انتخاب نمیکنه.تنهاییه که آدم رو انتخاب می کنه.بعدش آدم شروع می کنه به کس کلاس گذاشتن که به به چقدر تنهایی خوش می گذره
Sunday, April 08, 2007
غزلترونیک

هوا سرده
یه کلاغ از اون بالا داره روی نرو من پالس میندازه
توی یه دستم چاقوه و توی یه دستم پر سفیده
مه همه جا رو گرفته
فقط پالس های کلاغه که دریافت میشه
حیف که دیگه دست ندارم
اگه داشتم یه مشت محکم می زدم به شیشه ماشینی که این کنار پارکه تا صدای دزدگیرش با غار غار تداخل کنه
با لگد می کوبم به ماشین
اوه شیت، صدای دزدگیرش غار غار کلاغه
Subscribe to:
Posts (Atom)


