Thursday, March 08, 2007

محمود نوکلییر

می دونین سلول بنیادی چیه؟مدیر یکی از مدارس پسرانه با ما تماس گرفت و گفت آقا یکی از دانش آموزان ما توی زیر زمین خونش تونسته سلول بنیادی بوجود بیاره.ما گفتیم موضوع رو پیگیری کنن ؛ پیگیری کردند و دیدند که بله؛این دانش آموز پسر شانزده ساله تونسته به کمک دختر همسایه و با چند کیلو موزی که با کمک برادر بزرگ ترش از بازار خریده بود سلول بنیادی بوجود بیاره،اونم نه یکی ؛ نه دوتا ؛ بلکه خیلی
این دانش آموز جوان ما گفته که حتی بدون دختر همسایه هم می تونه سلول بنیادی بوجود بیاره؛ما بهش گفتیم که عجب،چجوری؟و اونم گفت که این جوری و ما دیدیم که بله،این کار قطعا شدنی است وحتی این تکنولوژی رو به سادگی به من هم یاد داد و الان من هم هر شب در خونه سلول بنیادی تولید می کنم.من افتخار می کنم که میانگین سنی دانشمندان سلول بنیادی ما در میان پسر ها پونزده سال و درمیان دختر خانم های ما نه ساله

Wednesday, March 07, 2007

8 march

پی نوشت: پنج شنبه ساعت 11 میدان ولی عصر.تجمع بزرگداشت روز زن و حمایت از حقوق زنان

Sunday, March 04, 2007

Father and daughter


انیمیشنی دیدم با نام پدر و دختر از کارهای دودوک .به شدت تحت تاثیر فضای کارش قرار گرفتم.بخصوص که موسیقی متن بی نظیرش که یک دوئت پیانو و آکاردئون است و با فضای مونو کالر این انیمیشن به شدت همخوانی دارد.اگر علاقه ای به انیمیشن کوتاه دارید حتما این کار را ببینید.داستانی آرام به آرامی گردش چرخ یک دوچرخه دارد و از قضا داستان نیز با همین چرخش های چرخ های دنیا پیوندی شاعرانه دارد.در این انیمیشن کوتاه؛ صحبت از نوع نگاه سازنده به فلسفه زندگی است و هم نوایی مینور ها و ماژور ها با سردی و گرمی روزها کاملا بیننده را در خود غرق می کند
بخاطر لذتی که از دیدن این انیمیشن بردم باید این پست را می نوشتم

پی نوشت 1:پی نوشت های دو و سه کاملا خصوصی است و به بقیه خوانندگان هیچ ربطی نداره
پی نوشت2: واقعا از اینکه بهترین احساس های دنیا رو بهم هدیه میدی ممنونم. از انیمیشن هایی که بهم دادی واقعا لذت بردم
پی نوشت 3:با تو بودن خیلی لذت بخشه

Saturday, March 03, 2007

Finished

تمام شد این کنکور لعنتی
بد هم از کار در نیامد
حالا می خواهم سعی کنم که لذت ببرم
می خواهم کار هایی را که دوست دارم بکنم
می خواهم فیلم بسازم
!اصلا به شما ها چه که من می خواهم چکار کنم

Thursday, March 01, 2007

Tuesday, February 27, 2007

هیشکی نمیتونه مثه من کنکور بده

خوب بالاخره رسیدم به کنکور
فقط امیدوارم که مثله همیشه بدم
در ضمن این شبکه هوشمند دوستان مخابرات وبلاگ من رو فیلتر کرده
این رو به عنوان یه افتخار در زندگیم به ثبت می رسونم

Sunday, February 25, 2007

Restart


سال سه
سال عشق
سال مزمزه ترش و شیرین زندگی
سال در عرض بودن؛ بدون دلهره طول زندگی

Friday, February 23, 2007

پاسخی به چراهای آینده

فردا زیر زمین دوساله می شود
دو سال پیش ، وقتی که زیرزمین تنهاییم را ساختم؛شروع کردم به گوش کردن و فکر کردن و حرف زدن با تاریکی
آن روزها ، اگرچه زخمی از شکست یک رابطه بودم اما سرشار بودم از خواستن آرزوهای خوب و بد و احساس خواستن را در دلم لمس می کردم
امروز اما،من در انتهای چیزی مبهم ام.نمی دانم که این انتها انتهای چیست
شاید انتهای روزهای خاکستری و شروع روزهایی نو
شاید انتهای چیزی بنام رنج کشیدن
رنج کشیدن مزمنی که دارد از داخل تجزیه می کند من را
امروز ؛ مهرانی که شما میشناختید یا نمی شناختید مرده است
دیگر اثری از آن خنده ها و خنداندن ها باقی نمانده است
اعتراف می کنم که امروز هیچ چیز من را خوشحال نمی کند
تنها چیزی که دوست دارم خوشحال کردن کسی است که او را دوست دارم؛شاید هدیه ایست که خود دوست داشته ام و اکنون از هدیه دادنش به او خوشحال می شوم
من امروز از هیچ چیز لذت نمی برم
شاید برای آنکه چیز هایی که روزی از آنها لذت می بردم یا ممنوعه بود و یا خیالی
بهر حال ریشه سبز خواستن در دل من خشکیده است
اعتراف می کنم که زندگی در میان چنین مردمانی حالم را بهم می زند.مردمانی که یاد گرفته اند دروغ گفتن را و یاد گرفته اند مچ گرفتن را
اینجا هر کسی تنها و تنها به فکر این است که برای خودش بهترین وضعیت را فراهم کند و وسیله اش چندان اهمیتی ندارد و من همیشه از گدایی هر چیزی حالم بهم می خورده است
اینجا هر رابطه ای یک معامله است اما من تنها چیزی که برایم مهم است خنده های توست
من تاجر بدی هستم
اینجا کسی به تخمش هم نیست که دیگران برایش چه می کنند.همین احمد باطبی.حرف احمد ها برای خودشان است یا کمی هم به من و تو ربط دارد؟الان احمد در کماست.مطمئنم که بالای نود در صد می گویید به تخمم
من حالم از این بی تفاوتی دارد بهم می خورد
امروز من موجودی هستم که فکر هایم را مثل اسبی خسته به دنبال خودم می کشم و کلمه ای بنام رنج را زمزمه می کنم
اینها را نوشتم که شما را با روح رنجدیده درونم آشنا کنم و بدانید که چرا

Thursday, February 22, 2007

Resize me


هرچقدر که فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که من در قبر جا نمی شوم


پی نوشت: دیروز سر خاک وحید بودم.آروم خوابیده بود
پی نوشت2:از همه دوستانی که نگران حال من می شوند و شدند ممنون

Monday, February 19, 2007

شن های ساعت


روز به روز سبک تر می شوم
روز به روز جداتر
روز به روز ؛ صداهای آن پایین مفهوم تر می شود
کم کم باید به فکر یک مترجم دیگر باشید